|
و این بود...
این دفعه کمی با همیشه فرق می کند،این دفعه دیگر شعر نمی گویم،
حرف هایم را به زبان خودمانی می زنم تا شاید...
از این دردی که مدت هاست وجودم را آتش می زند رهایی پیدا کنم...
امروز می خواهم بگویم: تنها دلیل ماندن من ثانیه هایی است ،
که مرا به آن مهربان همیشگی نزدیک ترمی کند...
می خواهم بگویم:بهترین شادی من در زندگی شاد بودن مردم بود...ولی...
ولی،این روزها دیگر مجالی برای شاد بودن به کسی نمی دهد...
"این روزها که مثل همیشه می گذرد و تو می مانی و هیچ..."
احساس می کنم کمی از خودم دورم از آنی که همیشه بوده ام فاصله گرفته ام...
چرایش را می گذارم پای...خستگی...
خستگی از این فریاد خاموش از این غروب های رفته ...
غروب هایی که با آمدنشان مرا به دست فردا سپردند...
فردایی که مثل امروز و همیشه بود...
نمی دانم...نمی دانم از این زمان چه می خواهم...از این اهالی خسته شده ام...
از این هوا از این آدم هایی که مثل من هستند ولی نمی دانم چرا...این همه از من دورند...
همیشه برای خستگی ها نقطه پایانی هست که بگذری و یادت برود زمانی خسته بوده ای...
وآن نقطه آنجاست، آن بالا... و شاید در آن غروب و شاید در همین لحظه ها...
یا شا ید درنوشته هایم ولی...نمی دانم چرا او را گم می کنم... نمی دانم چرا؟؟؟...
شاید،اورا آنگونه که باید در وجودم حس نکرده ام...
همین بود شرح دلتنگی..."شاد باشید تا بهانه شاد بودن به من باز گردد..."
"یاسمین..."

آرزو...
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در" تو"
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار...
" قیصر امین پور"
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|